![]() |
![]() |
|
| ادبی - اجتماعی _خانواده گی _ فرهنگی _سیاسی |
|
من یکی از آن دختران فریب خورده ای هستم که به امیال نفس سرکش جواب مثبت داده و با اندکترین اشتباه، خودم را در منجلاب بدبختی انداخته، آغشته به پلیدی نمودم و تا زنده استم بار ندامت را خواهم کشید. در نخستين ايام نوجوانی قرار داشتم و شگوفه هاي عمرم تازه شده سر بلند می نمودند. وقتي درمقابل آيينه مي ایستادم، به زیبایی خدا دادم خیره میشدم و دلم نمي خواست آيينه را ترك گويم. خود را عروس شهرها مي دانستم. جلوه گري عادتم شده بود؛ با ديدن جنس مقابل، نمي توانستم جلو حركاتم را بگيرم و نمی انديشيدم كه آخر من يك دختر استم و آينده ای را در پیش رو دارم. نمي دانستم كه روزي بار ندامت ها، شانه هايم را خم مي سازد و منفورترين شخص جامعه مي گردم كه حتي خود و همقطارانم از وجودم نفرت مي كنند. درصنف دهم مکتب درس می خواندم و از استعداد سرشاری برخوردار بودم. همه استادان و همصنفی هایم مرا دوست داشتند و مورد تحسین، قرارم می دادند. اما نمی دانم چرا به یکبارگی تغییر سلوک داده و با دختر هرزه ای خواهر خوانده شدم. او همیشه از محبت و دوستی پسران، با من صحبت میکرد و مرا به سوی آنها ترغیب مینمود. من هم که تحت تاثیر گفتارش قرار گرفته بودم، به گفته هایش عمل میکردم و او را بهترین دوستم می دانستم. من روزها به نام اینکه مکتب میروم از خانه می برآمدم و با خواهر خوانده ام به خانهء شان رفته، با دیدن فلم های ویدیویی و سی دی های مختلف و رد و بدل نمودن پوستکارتهای فلمی، اوقات خود را سپری میکردیم و با اين شيوه تقریباً عادت کرده بودم. خواهر خوانده ام برادرش را که یک جوان خوش تیپ، جذاب و خوش طبع بود به من معرفی کرد. او اکثراً در مجالس ما اشتراک می کرد و با خوش طبعی هایش ساعتها مرا می خنداند. در ابتدا حبیب را برادر صدا میزدم؛ اما رفته رفته حبیب با نگاه هایش تعقیبم می نمود و با الفاظ شیرین و کشنده اش مرا به سویش میکشاند. دید و باز دید من با حبیب بیشتر میشد و از اینکه خانه های ما با هم نزدیک بود، حتی او شب هنگام خودش را به اتاقم میرساند و تا صبحگاهان با هم راز و نیاز می کردیم؛ تا اینکه در یکی از شبها گفت که از دل و جان دوستم دارد و به من قول داد که تا ماه بعدی به خانهء ما خواستگار می فرستد و با من عروسی میکند. من هم که دیگر نمیتوانستم جلو نفس سرکشم را بگیرم، به گفته های دروغین و فریب دهندهء او باور كرده و وجودم را د راختيارش قرار دادم. او يك شب درميان به اتاقم مي آمد و با من بدبخت هم آغوش میشد و صبح هنگام ترکم کرده به خانه اش می رفت. من هرگز نمي انديشيدم كه ارتباط جنسی قبل از عروسی نه تنها جرم است، بلكه باعث بر بادي خود و فاميلم نيز ميگردد. بی محابا به خواسته های حبیب لبیک میگفتم و معاشرت با او را حق مسلم خود می دانستم. هر باری که از او خواهش میکردم تا به وعده اش عمل کرده و برای عروسی ما اقدام نماید، او نداشتن پول را بهانه ميكرد و ميگفت فقط يكماه ديگرهم صبر كن! من كه در عمل انجام شده قرار گرفته بودم، مجبور بودم به خواستهای او جواب مثبت بدهم و گفتارش را بپذيرم. بعد از گذشت دو ماه تغييرات قابل ملاحظه اي را در وجودم احساس كردم. فكر مينمود م به مشكلات روحي مواجه شده باشم؛ اما بي خبر از آن بودم كه تشت رسوایی ام از بام می افتد و مادر میشوم. وقتي اين مسئله را با حبیب در میان گذاشتم، او در ظاهر اظهار خوشي كرده و مرا در آغوش گرفته رویم را بوسید و گفت؛ از اینکه یگانه نشانی محبت ما را با خود داریم، خیلی خوشحال استم و وعده داد که تا یک هفتهء دیگر با من ازدواج می نماید و مرا از این رسوایی نجات می دهد. اما دریغ و درد که همه وعده هایش فریب بود و پس از آگاه شدن از مادرشدنم، دیگر به سراغم نیامد و خودش را از من پنهان میداشت. او به اشکهایم دل نسوختاند و به من بیچاره رحم ننموده همه تقلاهایم را نادیده گرفت و برایم گفت: "چه ثبوت داري و از چه من باور كنم كه اين طفل از من است ؟!" هرقدر گريه و زاری نمودم و خودم را به پاهایش انداخته از او طلب مدد کردم، به من باور نكرده از پيشم دور شد و به پاکستان فرار کرد. پس از اینکه فامیلم از وضع حملم آگاه گردیدند، مرا از خانه بیرون رانده و دیگر اجازه ندادند تا با آنها یکجا زندگی نمایم. من هم از ناچاری به رقاصه خانه ها راه یافته ام و با طفل بی سرپرستم زندگی مینمایم حال از وجودم که در معرض بازار قرار دارد، خسته شده ام و اگر خودكشي گناه نمي بود؛ خود و طفلم را غرغره می کردم و با اين دنياي بيوفا و پر ريا وداع مي گفتم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 13:18 توسط Nargis Hashimi |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نویسنده این وبلاگ نرگس هاشمی کریمی استم , در یک فامیل روشنفکر در شهر کابل دیده به جهان گشوده ام ،دوره ابتداییه و لیسه را در لیسه سلطان رضیه کابل و دوره لیسانس را در پوهنحی زبان و ادبیات پوهنتون تعلیم و تربیه به اتمام رسانیده ام ، با آمدن حکومت سیاه طالبان مانند دیگر دختران افغان از ادامه تحصیل باز ماندم و راهی دیار هجرت به پاکستان گردیدم ، در آنجا افتخار مسلک معلمی را دریافت کردم ،برای دختران افغان مکتب و مرکز فرهنگی لسان انگلیسی و کمپیوتر ایجاد نمودم و با آمدن حکومت موقت دوباره به افغانستان عزیز برگشتم و در پهلوی ادامه تحصیل به مطبوعات افغانستان راه یافتم و نخستین چکیده ام را از طریق مجله کلید به نشر رساندم و کار ژورنالستی را با این مجله آغاز کردم ،با نوشتن داستانهای حقیقی زنان زندانی در افغانستان همواره کوشیده ام تا حقایق را برملا سازم و خشونت علیه زنان را که در افغانستان حاکم است انعکاس دهم ،با ایجاد مجله وزین مرسل منحیث ژورنالست و معاون مدیر مسوول ایفای وظیفه نمودم و با نشر مطالب اجتماعی ،سیاسی و فرهنگی از حقوق زنان افغان دفاع نموده و برعلیه ظلم و استبداد زمامداران و تفنگ بدستان جنگیده ام و خود را مدافعه حقوق زنان در افغانستان میدانم .از جنگ،استبداد،بی عدالتی و خشونت منتفر استم ،رفا مردم افغانستان را خواهانم و خواهان اعاده حقوق زنان در کشورم استم .
|
| آرشیو موضوعی |
|
سیاسی فلکلور داستان شعر طرح ادبی طنز اجتماعی و خانواده گی |
| نویسندگان |
|
نرگس هاشمی Nargis Hashimi |
|
RSS
|