X
تبلیغات
اوج سماع - فریب خورده
ادبی - اجتماعی _خانواده گی _ فرهنگی _سیاسی

من یکی از آن دختران فریب خورده ای هستم که به امیال نفس سرکش جواب مثبت داده و با اندکترین اشتباه، خودم را در منجلاب بدبختی انداخته، آغشته به پلیدی نمودم و تا زنده استم بار ندامت را خواهم کشید.

در نخستين ايام نوجوانی قرار داشتم و شگوفه هاي عمرم تازه شده سر بلند می نمودند. وقتي درمقابل آيينه مي ایستادم، به زیبایی خدا دادم خیره میشدم و دلم نمي خواست آيينه را ترك گويم. خود را عروس شهرها مي دانستم. جلوه گري عادتم شده بود؛ با ديدن جنس مقابل، نمي توانستم جلو حركاتم را بگيرم و نمی انديشيدم كه آخر من يك دختر استم و آينده ای را در پیش رو دارم.

نمي دانستم كه روزي بار ندامت ها، شانه هايم را خم مي سازد و منفورترين شخص جامعه مي گردم كه حتي خود و همقطارانم از وجودم نفرت مي كنند.

درصنف دهم مکتب درس می خواندم و از استعداد سرشاری برخوردار بودم. همه استادان و همصنفی هایم مرا دوست داشتند و مورد تحسین، قرارم  می دادند.

اما نمی دانم چرا به یکبارگی تغییر سلوک داده و با دختر هرزه ای خواهر خوانده شدم. او همیشه از محبت و دوستی پسران، با من صحبت میکرد و مرا به سوی آنها ترغیب مینمود. من هم که تحت تاثیر گفتارش قرار گرفته بودم، به گفته هایش عمل میکردم و او را بهترین دوستم می دانستم.

من روزها به نام اینکه مکتب میروم از خانه می برآمدم و با خواهر خوانده ام به خانهء شان رفته، با دیدن فلم های ویدیویی و سی دی های مختلف و رد و بدل نمودن پوستکارتهای فلمی، اوقات خود را سپری میکردیم و با اين شيوه تقریباً عادت کرده بودم.

 خواهر خوانده ام برادرش را که یک  جوان خوش تیپ، جذاب و خوش طبع بود به من معرفی کرد. او اکثراً  در مجالس ما اشتراک می کرد و با خوش طبعی هایش ساعتها مرا می خنداند. در ابتدا حبیب را برادر صدا میزدم؛ اما رفته رفته حبیب با نگاه هایش  تعقیبم می نمود و با الفاظ شیرین و کشنده اش مرا به سویش میکشاند.

دید و باز دید من با حبیب بیشتر میشد و از اینکه خانه های ما با هم نزدیک بود، حتی او  شب هنگام خودش را به اتاقم میرساند و تا صبحگاهان با هم راز و نیاز می کردیم؛ تا اینکه در یکی از شبها گفت که از دل و جان دوستم دارد و به من قول داد که تا ماه بعدی به خانهء ما خواستگار می فرستد و با من عروسی میکند.

من هم که دیگر نمیتوانستم جلو نفس سرکشم را بگیرم، به گفته های دروغین و فریب دهندهء او باور كرده و وجودم را د راختيارش قرار دادم. او يك شب درميان به اتاقم مي آمد و با من بدبخت هم آغوش میشد و صبح هنگام ترکم کرده به خانه اش می رفت.

من هرگز نمي انديشيدم كه ارتباط جنسی قبل از عروسی نه تنها جرم است، بلكه باعث بر بادي خود و فاميلم نيز ميگردد. بی محابا به خواسته های حبیب لبیک میگفتم و  معاشرت با او را حق مسلم خود می دانستم.

هر باری که از او خواهش میکردم تا به وعده اش عمل کرده و برای عروسی ما اقدام نماید، او نداشتن پول را بهانه ميكرد و ميگفت فقط يكماه ديگرهم صبر كن! 

من كه در عمل انجام شده قرار گرفته بودم، مجبور بودم به خواستهای او جواب مثبت  بدهم و گفتارش را بپذيرم.

بعد از گذشت دو ماه تغييرات قابل ملاحظه اي را در وجودم احساس كردم. فكر مينمود م به مشكلات روحي مواجه شده باشم؛ اما بي خبر از آن بودم كه  تشت رسوایی ام از بام می افتد و مادر میشوم.  وقتي اين مسئله را با حبیب  در میان گذاشتم، او در ظاهر اظهار خوشي كرده و مرا در آغوش گرفته رویم را بوسید و گفت؛ از اینکه یگانه نشانی محبت ما را با خود داریم، خیلی خوشحال استم و وعده داد که تا یک هفتهء دیگر با من ازدواج می نماید و مرا از این رسوایی نجات می دهد.

اما دریغ و درد که همه وعده هایش فریب بود و پس از آگاه شدن از مادرشدنم، دیگر به سراغم نیامد و خودش را از من پنهان میداشت.

او به اشکهایم دل نسوختاند و به من بیچاره رحم ننموده همه تقلاهایم را نادیده گرفت و برایم گفت: "چه ثبوت داري و از چه من باور كنم كه اين طفل از من است ؟!" هرقدر گريه و زاری نمودم و خودم را به پاهایش انداخته از او طلب مدد کردم، به من باور نكرده  از پيشم دور شد و به پاکستان فرار کرد.

پس از اینکه فامیلم از وضع حملم آگاه گردیدند، مرا از خانه بیرون رانده و دیگر اجازه ندادند تا با آنها یکجا زندگی نمایم. من هم از ناچاری به رقاصه خانه ها راه یافته ام و با طفل بی سرپرستم زندگی مینمایم حال از وجودم که در معرض بازار قرار دارد، خسته شده ام و اگر خودكشي گناه نمي بود؛ خود و طفلم را غرغره می کردم و با اين دنياي بيوفا و پر ريا وداع مي گفتم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 13:18  توسط Nargis Hashimi | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
نویسنده این وبلاگ نرگس هاشمی کریمی استم , در یک فامیل روشنفکر در شهر کابل دیده به جهان گشوده ام ،دوره ابتداییه و لیسه را در لیسه سلطان رضیه کابل و دوره لیسانس را در پوهنحی زبان و ادبیات پوهنتون تعلیم و تربیه به اتمام رسانیده ام ، با آمدن حکومت سیاه طالبان مانند دیگر دختران افغان از ادامه تحصیل باز ماندم و راهی دیار هجرت به پاکستان گردیدم ، در آنجا افتخار مسلک معلمی را دریافت کردم ،برای دختران افغان مکتب و مرکز فرهنگی لسان انگلیسی و کمپیوتر ایجاد نمودم و با آمدن حکومت موقت دوباره به افغانستان عزیز برگشتم و در پهلوی ادامه تحصیل به مطبوعات افغانستان راه یافتم و نخستین چکیده ام را از طریق مجله کلید به نشر رساندم و کار ژورنالستی را با این مجله آغاز کردم ،با نوشتن داستانهای حقیقی زنان زندانی در افغانستان همواره کوشیده ام تا حقایق را برملا سازم و خشونت علیه زنان را که در افغانستان حاکم است انعکاس دهم ،با ایجاد مجله وزین مرسل منحیث ژورنالست و معاون مدیر مسوول ایفای وظیفه نمودم و با نشر مطالب اجتماعی ،سیاسی و فرهنگی از حقوق زنان افغان دفاع نموده و برعلیه ظلم و استبداد زمامداران و تفنگ بدستان جنگیده ام و خود را مدافعه حقوق زنان در افغانستان میدانم .از جنگ،استبداد،بی عدالتی و خشونت منتفر استم ،رفا مردم افغانستان را خواهانم و خواهان اعاده حقوق زنان در کشورم استم .

نوشته های پیشین
بهمن 1391
آبان 1391
اردیبهشت 1391
بهمن 1390
دی 1390
فروردین 1390
آذر 1388
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
آذر 1385
آرشیو موضوعی
سیاسی
فلکلور
داستان
شعر
طرح ادبی
طنز
اجتماعی و خانواده گی
نویسندگان
نرگس هاشمی
Nargis Hashimi
پیوندها
محمود جعفری/ صدای سوخته
نیلاب نصیری / صدای آشنا
محبوبه کریمی/ آرزوها
هاشم قیام /قلیاقل
لعل آقا شیرین/وصال
صدیق الله بدر/د لونګو دريڅې
جمیله فاروق هاشمی/اسرار
آمنه مايار/ماشومه مينه
جميله فاروق هاشمي/جاودانه ها
نویسنده
لغت نامه دهخدا
گذرگاه صوفیان
مریم غزل
نمای ساختمان
ashpelee (Abdul qader Khampsh
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM