|
|
|
|
|
با اینکه چندین سال از سقوط دوره سیاه طالبانی میگذرد هنوز هم زنان و دختران افغان با محدودیتهای فراوانی روبرو اند و خود را شخص دوم میدانند چی در كشوری كه نهاد های امنیتی آن بی مهابا به نقض حقوق بشرمبادرت میورزند و ازدواج های اجباری و قبل از وقت هنوز هم بر زنان تحمیل میگردد و تجاوز های جنسی، گزار و اذیت، بد رفتاری و ضرب و شتم و هزاران خشونت های دیگر آنان را میازارد و حتا فعالان زن هدف حمله قرار گرفته و عدۀ هم مانند صفیه عمه جان رئیس امور زنان ولایت قندهار ، "شيما رضايی"، يک مجری تلويزيون خصوصی طلوع در کابل، "ترور" يک زن در بدخشان، کشتن دختری پس از فرار از منزل از سوی خانواده اش و مواردی ديگری که افشا ناشده باقی مانده است مصداق بر این ادعا می باشد. در افغانستان با اینکه همه نهاد ها یگانه شعار شان اعاده دموکراسی و حقوق زنان درکشور است ولی قتلهای ناموسی، خود كشی و خود سوزی زنان ، سقط جنین و مرگ و میر زنان حامله و فرزندان شان ... هر سال نسبت به سال قبل روند صعودی را میپیماید و آمار مرگ و میر مادران بالاترین ارقام را در سراسر جهان نشان میدهد.ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 20:42 توسط نرگس هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت پنج صبح فيروز از خواب پريد و به صداي پرنده ها گوش داد كه شادمانه طلوع صبح و آغاز روز ديگري را نويد ميدادند. احساس شيريني مثل يك روياي هوس آلود از ذهنش گذشت و بار ديگر به عالم رويا پناه برده پلكهايش را برهم گذاشت .
ساعت نه صبح به عادت معمول از خواب برخاست . براي دم كردن چاي به آشپزخانه رفت و يك روز معمولي را مثل روزهاي ديگر آغاز كرد . بعد از خوردن ناشتاي صبح به عجله از خانه بيرون رفت تا روز ديگري را در كنار محبوب تازه وارد و جوانش بگذراند. بخصوص از وقتي كه پرستو همسر زيباو جوانش تركش كرده بود ؛ تحمل فضاي سرد و خالي از نشانه هاي زنده گي گذشته اش را نداشت. هنوز دو سال از ازدواجش با پرستو نميگذشت كه او از اعمال پليد و شومش آگاهي يافت و تركش كرد ؛ زني كه به خاطر عشق فيروز، چشم از ثروت هنگفت پدر پوشيد ، خانواده اش را رها كرد و درعقد او در آمد. رعنا دختر جوان و زيبايي كه از آشنايان محجوب ، رفيقش بود و نزديك به 19 سال عمر داشت ؛پس از فراغت از مكتب و ناميد شدن از چندين مرجع كه براي كار مراجعه كرده بود به وساطت محجوب موفق به دريافت وظيفه گرديد و سمت سكرتريت فيروز را پذيرفت . او نسبت به فيروز و تنهايي و نابساماني او عميقاً حساس بود و در هر فرصتي دلداري اش ميداد. فيروز به اين استدلال رعنا چندان اعتمادي نداشت ودر آن لحظات ترجيح ميداد تا درباره چيزهاي ديگري حرف بزنند، اما از بخت بد ميديد كه دختري دلربا به او مثل بچه اي نابالغ نگاه ميكند و اين سببي از دست رفتن اعتماد به نفسش ميشد.ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 11:34 توسط نرگس هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
چشمان غم آلود شهلا پر از موج غصه ها بود ؛ اشك مرواريدوار بر گونه هايش میغلتید ، ساكت وآرام درگوشه یي نشسته بود و نگاه هايش را مانند تصوير نيمه سوخته یي كه دود زهرآگينی نيمه از پيكرش راسوختانده باشد به ديوار دوخته و غرق افکار مرموزی بود؛ محسوس میگردید که گرداب بزرگ پريشاني از هر طرف احاطه میکندو بر حافظه اش فشار وارد مینماید، او گاهي با دست مو هاي پسرش را نوازش ميداد و گاهی هم به سوالات کودکانه اش گوش داده با بلی و نی جواب میداد .گویی سخن گفتن برایش مشکل مینمود و خاموشی تسکینش میداد . ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 15:5 توسط نرگس هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
صدای آذان ملا از هر طرف گوشها را نوازش میداد ؛ خروس صبحگاهی مژده روز نوی را میداد؛اما یاسین روز نو نداشت و همواره در سیاهی شب ميزيست .
او با استماع این صدای دلنواز؛ چشمان بی نورش را که روشنایی اشرا در اثر اصابت راکتی از دست داده بود گشود و آهسته خانمش شفیقه را صدا زد. بعد از یکی چند بار تکرار که از شفیقه جوابی نشنید ؛ از جایش تکان خورده و به کمک عصا چوبی که متکای شب و روزش گردیده بود ؛خودش را تا دهلیز رساند و پا بر پله های زینه نهاد تا به بیت الخلا رفته ؛ رفع حاجت نماید ؛در وسط پله ها رسیده بود که پایش بر موانعی گیرآمد و به شدت به زمین خورد ؛ از ناله یاسین ؛ دخترش بنفشه از خواب پرید ، به کمک پدر شتافت و او را از زمین بلند کرد ه گفت : پدر جان ! مادرم را چرا بیدار نکردی که کمکت میکرد ؟ ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 10:30 توسط نرگس هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
تازه سپیدی صبح نمایان شده بود که صدای آذان ملیحه را بیدار کرد و به ساعت دیواریی که در مقابلش قرار داشت چشم انداخت ، به یک حرکت از جا برخاست و نا خود آگاه به طرف یگانه پنجره اتاق که بطرف کوچه فرعی راه داشت ودر مقابلش خانه کهنه ای موجود بود ؛ رفت و پنجره را گشود؛ چشمش به ازدحام مردم افتاد . تصویرزشتی درذهنش پدیدار گردید و دید ؛ ازدحام پیشروی دروازه زرافشان خواهرش است ؛ به دقت نگاه انداخت و دریافت که افراد مسلح کوچه را محاصره کرده اند و میگویند تا تحقیقات ما ختم نشده ؛به جسد دست نزنید . ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 13:21 توسط نرگس هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
من یکی از آن دختران فریب خورده ای هستم که به امیال نفس سرکش جواب مثبت داده و با اندکترین اشتباه، خودم را در منجلاب بدبختی انداخته، آغشته به پلیدی نمودم و تا زنده استم بار ندامت را خواهم کشید. در نخستين ايام نوجوانی قرار داشتم و شگوفه هاي عمرم تازه شده سر بلند می نمودند. وقتي درمقابل آيينه مي ایستادم، به زیبایی خدا دادم خیره میشدم و دلم نمي خواست آيينه را ترك گويم. خود را عروس شهرها مي دانستم. جلوه گري عادتم شده بود؛ با ديدن جنس مقابل، نمي توانستم جلو حركاتم را بگيرم و نمی انديشيدم كه آخر من يك دختر استم و آينده ای را در پیش رو دارم. نمي دانستم كه روزي بار ندامت ها، شانه هايم را خم مي سازد و منفورترين شخص جامعه مي گردم كه حتي خود و همقطارانم از وجودم نفرت مي كنند. درصنف دهم مکتب درس می خواندم و از استعداد سرشاری برخوردار بودم. همه استادان و همصنفی هایم مرا دوست داشتند و مورد تحسین، قرارم می دادند. اما نمی دانم چرا به یکبارگی تغییر سلوک داده و با دختر هرزه ای خواهر خوانده شدم. او همیشه از محبت و دوستی پسران، با من صحبت میکرد و مرا به سوی آنها ترغیب مینمود. من هم که تحت تاثیر گفتارش قرار گرفته بودم، به گفته هایش عمل میکردم و او را بهترین دوستم می دانستم. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 13:18 توسط نرگس هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
به جان تو که چو شمع لحظه لحظه جان دهم هنوز هم به رخ ماهت حیرانم کنم فدا چو پروانه بال هستی را هنوز هم مگرم باکی از تباهی نیست !!؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 9:55 توسط نرگس هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
این که اگر بگویم دوستت دارم بر من شک مکن و خورده مگیر آخر قلبی را که تا کنون نگه کرده بودم به تو تسلیمش دادم و از قیدش خودم را رها ساختم . به من بیاندیش ای مریم من |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 14:7 توسط نرگس هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
اي آنكه با كلمات حاوي از محبت شگوفه هاي پر بار عشق را درخاليگاه هاي شاخه ها و در كنار سبزه ها جا دادي و مفهوم عشق را درگوشم زمزمه نموده ،نهال زنده گي را در رگ رگ وجودم پرورانيده و كنار رفتي باز هم منتظرم تا بر گردي. خدايا مپسند شكست دلها را و.... شكست شيشه ها را آه... كه شكست شيشه ها صدا دارد و شكست دلها نه
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:51 توسط نرگس هاشمی
|
|
||
|
|
|
|
|
و او در نجواي تنهاي اش احساس سنگ خورده كجاست زنداني ؟ اين غم به هزار بازار سر كشيده است آيا خواب را مرگ پايداري هست ؟ تا مگر زنده گي را اميد جاودانه مي يافتم . 84\2\2 |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:50 توسط نرگس هاشمی
|
|
||